
معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود. ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند؛ وان یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق میزد. برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بیپایان، تساویهای جبری را نشان می داد. با خطی ناخوانا بر روی تختهای کز ظلمتی تاریک غمگین بود، تساوی را چنین بنوشت: «یک با یک برابر است...» از میانِ جمع شاگردان یکی بر خاست، همشیه .......یک نفر...... باید بپاخیزد؛ به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است! ...
ادامه مطلب
هوای گریه ای از چشم بیماران نمی آید همه ابریست دل ها ، پس چرا باران نمی آید؟ ************ گلوها میدراند خنجرمسموم وحشت ها ولی باران دگر در شهر تب داران نمی آید...
ادامه مطلب
هر زمانی که دلم می گیرد می نشینم به کناری و به زیبایی اخلاق خدا می نگرم ... مدتی هست دعا می خوانم مدتی هست نگاهم به تماشای خداست.. به ...
ادامه مطلب